|
شبا هنگام که تو را در آغوش می گیرم
به دور اندام ظریفت اندک اندک می پیچم هجوم بوسه هایم را بر لبانت می ریزم در زلال چشمانت غرق می شوم، می میرم عطر تن ات می پیچد و جان تازه می گیرم به ناگاه از خواب با تو بودن می خیزم خواب بودن بودنت را به چشم می بینم (رانده شده ای از بهشت)
این روزها همه هر روز،روزی چند بار عاشق می شوند
اما چه اندک اند آنها که رنج عاشق ماندن را به جان می خرند این روزها همه می گویند آنها که عاشق می مانند احمق اند همه راست می گوند،شاید که همه راست می گویند این روزها همه به سادگی خوردن آبی عاشق می شوند و چه ساده تر درتخت و در خلال شهوتی گرم فارغ می شوند آنگاه که آب خورده از گلو را از پایین تنه پس می دهند آری منی که عاشق مانده ام احمق ام چرا که به قول شاملو "تو را فراتر از تن ات دوست دارم" (رانده شده ای از بهشت)
کاش می توانستم تو را در واژه تصویر کنم
خواب شیرین لب هایت را در ترانه تعبیر کنم کاش می توانستم تو را دوباره تسخیر کنم با تو در آمیزم تو را در آغوشم اسیر کنم کاش می توانستم تو را تا همیشه به خودم درگیر کنم دستانم را به دورت حلقه کنم عشق را از لبت جرعه جرعه تفسیر کنم (رانده شده ای از بهشت)
می خواهم سر تو قمار کنم،با تو دوباره گناه کنم
تو را در آغوش کشم، در چشم تو خود را نگاه کنم می خواهم سر تو قمار کنم،سرنوشتم را چون مویت سیاه کنم تو را درآغوش کشم،لب برلبت بگذارم وخویش را تباه کنم می خواهم سر تو قمار کنم،بار دیگر در عشق اشتباه کنم تو را در آغوش کشم،سر بر شانه ات بگذارم از دوریت ناله کنم آری ای عشق تا همیشه من،پیرهن غرور از تن بر کن تن عریان عشقت را به من بسپار به من (رانده شده ای از بهشت)
هنوز در کوچه پس کوچه های یادم صدای پای تو می آید
صدایی که انگار مرا سوی تو می خواند تصویر لبخندت هنوز در خاطرم باقی است شرار چشمان سیاهت در جان من جاریست تو رفتی و جای پایت بر روی قلب من جا ماند روزگار انگار بار دیگر غزل خداحافظی خواند (رانده شده ای از بهشت)
|
About![]()
بهشتی داشتم که بر دو پا راه می رفت و لبخندی سرخ بر لب داشت
Home
|